|
رها شو از زنداني كه در بسته داري
كليد آتش فشان قلبت را به من بده تا در كنار تو بسوزم ... آن همه را اين همه در سينه ات پنهان مكن رها كن ... رها شو ...
ـ اما ... اين بي كرانه زنداني چندان عظيم بود كه روح از شرم ناتواني در اشك پنهان مي شد.
+
مینا
باز دیوانه گی ام را فراموش می کنم ساعت ها.... خیره شده ام به یادت. تنها، نمي دانم چرا؟ اما هنوز ... آواز يادداشت هايت ديوانه ام مي كند.
+
مینا
|
|